قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

عصر جامعه شناسی - پسا ساختار گرایی
 
عصر جامعه شناسی
علمی- آموزشی - پژوهشی - خبری
جمعه 9 بهمن1388 :: 11:46 ::  نويسنده : صدرا

دکتر علی رحمانی فیروزجاه

مقدمه

  هدف این مقاله بررسی پسا ساختار گرایی و معرفی مختصر اندیشه های صاحب نظران این حوزه فکری است .هر چند در دوره های اخیر هر انچه در وصف نگنجد پیشوند پست به آن داده و آزاد ویله رهایش می کنند،اما این مقاله سعی می کند تا حدودی چهارچوب ها و ویژگی های دیدگاه مزبور را معین و مشخص نماید.به همین خاطر این مقاله سعی می کندکه ابتدا مروری کوتاه بر اندیشه فلسفی مدرن و تفکر ساختارگرایی نموده و سپس شیوه تفکر پسا ساختارگرایی مورد بررسی قرار داده و در نهایت ،به بررسی اندیشه دو تن از متفکران بزرگ پساساختارگرایی ،یعنی دریدا و فوکو بپردازد.

ساختارگرایی

 ساختارگرایی یک مکتب فکری و شیوه اندیشیدن است که ریشه در چهار حوزه فکری نزدیک به هم دارد که عبارتند از :

1- مردم شناسی انگلیسی و فرانسه

2- جامعه شناسی فرانسه ؛ کنت و دورکیم

3- ریشه های فلسفی کانت

4- زبان شناسی دوسوسور

از آن جائی که مردم شناسی انگلیسی و فرانسه و نیز جامعه شناسی فرانسه قدری شناخته شده تر هستند،در این بخش فقط به ریشه های فلسفی ساختارگرایی و زبان شناسی دو سوسور و تاثیر آن ها بر ساختارگرایی و نیز شکل گیری پساساختارگریی بحث خواهیم کرد.

ریشه های فلسفی ساختارگرایی

  هر چند ساختارگرایی ریشه در افکار کانت دارد،ولی کانت نیز این اندیشه را در نقد و بررسی افکار فلسفی دکارت مطرح نموده است،لذا برای شناخت اندیشه ساختارگرایی کانت باید نقبی کوتاه بر اندیشه دکارت زد.دکارت سعی نمود که در فلسفه خویش حقیقتی تزلزل ناپذیر بنیان نهد و روش مستحکمی برای رسیدن به این حقیقت پیدا نماید .شاید کل فلسفه دکارت و به عبارتی ،حقیقت تزلزل ناپذیر فلسفه وی و روش دست یابی به این حقیقت ،در جمله معروف دکارت خلاصه شود که گفته بود "فکر می کنم ،پس هستم" ."حقیقت تزلزل ناپذیر و نقطه ثابت ارشمیدسی که مطلوب دکارت بود،خود انسان و یقین او به خود است." و راه رسیدن یقین به خود فکر انسان است .دکارت در جمله کوتاه "فکر می کنم "اپیستمولوژی و هستی شناسی ای را بنیان نهاد که در واقع بنیان عصر جدید یا عصر مدرن بود که آن را از سایر اعصار متمایز می کرد.در این جمله ،انسان بنیان هستی معرفی می شود و فکر تنها روشی قابل اطمینان برای رسیدن به این حقیقت ،بر عکس دوران گذشته که خدا ،پدیده های انتزاعی و موهوم ،بنیان هستی قرار می گیرند و راه های متفاوتی نظیر ایمان ،وحی و تعالیم دینی روش رسیدن به حقیقت بودند .دکارت در این جا انسان را به عنوان سوژه موجودی است که هوشیار و عاقل است و از جبرهای تاریخی و فرهنگی آزاد می باشد.

  کانت همه تلاش خود را جهت عقل یا خرد به کار می بندد.به عبارتی ،فلسفه کانت پیش تر به بحث اپیستمولوژیک می پردازد.وی در کتاب معروف خود یعنی "سنجش خرد ناب" خرد را بنیان اصل های همه شناخت ها می دارند: "ارغنون خرد ناب عبارت خواهد بود از سر مجموع آن اصل ها که طبق آن ها همه شناخت های ناب پرتوم بتوانند الفنجیده شوند و واقعا" هستی پذیرند ." و به همین خاطر وی بیان دارد که "من منحصرا" نه به خود خرد و اندیشیدن ناب می پردازم ." کانت در این کتاب به نقد یا سنجش خرد و یا سوژه اندیشنده می پردازد و به عبارتی دیگر،وی در این کتاب به تجزیه و تحلیل عقل برای تعیین حدود آن اقدام می کند.

  اگر بخواهیم به طور خیلی خلاصه و مختصر حدود و ساختار خرد را از دیدگاه کانت برشماریم ،این گونه می توانیم بیان کنیم که وی معتقد است ذهن دارای مقولاتی است که می تواند جهان را به توسط این مقولات تاویل نماید که در واقع شناخت ،حاصل این تاویل است.کانت معتقد است که ما یک شی یا نومن داریم و یک فنومن.فنومن ها در واقع ان چیزی هستند که توسط این مقولات گیر ما می آید.به عبارتی ،ما فقط به اندازه و قدر این مقولات از شی یا نومن چیزی گیر می آوریم که فنومن یا پایدار و یا به عبارتی شناخت ما از شی است.

از این مباحث کانت می توان فرضیاتی را استخراج نمود که در واقع این فرضیات،ما بعد الطبیعی ساختار گرایی اند که عبارتند از :

1. جهان محصول افکار و تصورات ما است؛این فرضیه می خواهد "زیر ساختار یا منطق افکار یا معانی کلی را نشان دهد." در واقع این را هم می خواهد نشان دهد که "جهانی که می بینیم ،چگونه به دست ما یا به دست افکار یا تصورات ما ساخته می شود."

2. جهان دارای الگویی منطقی است؛جهان یا همان فنومن از آن جائی که براساس ساختار ذهن و مقولات ذهن درک و شناخته می شود،دارای ساختار یا الگویی منطقی دارد.

3. مرگ سوژه؛"افراد بازیچه افکار و تصورات خویش اند و اعمال آن ها نه محصول انتخاب و تصمیم ،بلکه حاصل زیر ساختار افکار یا تصوراتشان ،یعنی منطق این افکار یا تصورات است."

زبان شناسی و ساختار گرایی

  نکته بارز و برجسته در فلسفه معاصر توجه به عنصر زبان است؛نکته ای که در فلسفه گذشته مورد غفلت قرار گرفته یا کم تر به آن توجه شده است .براساس دیدگاه فلاسفه جدید تاثیر عنصر را نمی توان بر نظام های اندیشه نادیده گرفت.به همین خاطر عنصر زبان در اندیشه کسانی چون ویتگنشتاین ،نیچه،هایدگر،سوسور،لاکان ،دریدا،و...باتعبیرهای متفاوت مورد توجه قرار می گیردو اندیشمندانی چون هایدگر زبان را خانه وجود نمی دانند.لاکان نیز بر این باور است که "سوژه نمی تواند بدون زبان یک سوژه انسانی باشد."

در این جا پرداختن به عنصر زبان در اندیشه متفکران فوق نه جایز است و نه وافی به مقصود،لذا ما فقط به اندیشه یکی از متفکران که اندیشه اش ارتباط مستقیمی با ساختارگرایی و به دنبال آن پسا ساختارگرایی دارد می پردازیم.یکی از مهم ترین اندیشمندانی که با مطالعه زبان و نظریه پردازی در مورد ان بر ساختارگرایی تاثیر گذاشت.زبان شناس معروف ،فردینان دوسوسور بود. بر عکس زبان شناسان گذشته که برای فهم زبان به تاریخ و گذشته آن زبان رجوع می کردند ،سوسور به مناسبت اجزای مختلف یک زبان پرداخت.بر همین اساس وی زبان را به بخش زبان و گفتار تفکیک نموده که عمل سخن گفتن هر فردی را گفتار نامید و ماده خامی که در هر زبانی وجود دارد را زبان نام نهاد .به نظر وی عناصر زبان نشانه ها هستند و نشانه ها نیز دو وجه دارند؛دال یا لفظ و مدلول یا معنی.از دیدگاه سوسور هیچ رابطه ای بین معنا و ابژه وجود ندارد.به همین خاطر می گویند که اشیای این عالم مخلوق زبان یا تصورات ما هستند .به عبارتی ،معنی ساختاری است،یعنی معنای یک نشانه به رابطه آن با سایر نشانه ها بسته است،مثل معنای چراغ قرمز ،وابسته چراغ سبز است،والا به خودی خود معنایی ندارد.شیوه بررسی ساختار زبان توسط سوسور به سایر حوزه ها نیز بسط داده شد و بعضی از اندیشمندان بعدی معتقد بودند از آن جایی که همه فراورده های آدمی وسیله ای برای ارتباط هستند ،لذا می توانیم آن ها را نیز همانند زبان تحلیل نماییم،به همین خاطر کسانی چون لوی اشتراوس در صدد کشف زبان خویشاوندی ،آلتوسر درصدد زبان سرمایه داری و بارت نیز درصدد کشف زبان خوراک برآمده بودند.

پسا ساختارگرایی

  پساساختارگرایی یک مکتب فکری منسجم یا یک تئوری مشخص در حوزه خاصی از علوم نیست که بتوان به سادگی آن را توضیح داد و یا تفسیر نمود.پساساختارگرایی رویکردی است که در حوزه هایی چون جامعه شناسی ،زبان شناسی ، نقد ادبی ،فلسفه و...رواج یافته است و در نتیجه،خلاصه کردن و دسته بندی کردن آن کاری دشوار است،به همین خاطر سعی می نماییم برخی از پیش فرض های مهم پساساختارگرایی و نیز بعضی از وجوه مشترک و متمایز آن را با اندیشه شناخته شده تر و قدیمی تر ساختارگرایی مشخص نمود و سپس به اندیشه دو تن از پساساختارگرایان معروف در حوزه اجتماعی پرداخته تا به این طریق شناختی اجمالی از این اندیشه به دست آوریم.

پیش فرض های پسا ساختارگرایی

الف)ردو نفی مفاهیم کل گرایانه،ذات گرایانه و بنیان گرایانه .

1. کل گرایانه: یک مفهوم کل گرایانه همه پدیده ها را تحت لوای یک مفهوم تبیین می کند.(مثل اراده خدا)

2. ذات گرایانه: یک مفهوم ذات گرایانه مدعی است که یک ذات یا واقعیتی وجود دارد که مستقل از زبان یا ایدئولوژی است.مثلا" زن بودن ،حقیقت یا زیبایی وجود دارد.

3. بنیادگرایانه : یک مفهوم بنیاد گرایانه معتقد است که نظام های معنا بخشی ثابت هستند.

ب)رد انسان مورد نظر تفکر روشن گری و فلاسفه ایده آلیست و مطرح نمودن انسان به عنوان سوژه با معنایی متفاوت.

1. سوژه ها خلق می گردند: سوژه توسط عملکردها و مقصود های فرهنگی و نیز اشغال موقعیت های معنایی متفاوت فرهنگی خلق می شوند.(به عنوان مثال عضو خانواده شدن ،تعریف شغلی ،اقتصادی و منطقه ای شدن.)

2. سوژه ها وجود هایی مادی،مجسم،و حاضر در جهان فیزیکی اند.

3. سوژه ها کاملا" اجتماعی اند .سوژه ه معنا و ارزش و هویت خود را از هویت گروهیشان ،از عملکردهایشان در جامعه،از ارتباطات شخصی ،از حوزه های چند گانه معانی مشترک و سمبول ها و عملکردهایی که آن ها را به اشکال گوناگون با گروه های خرده فرهنگیشان مشترک می گرداند و یا جامعه به عنوان یک واحد بزرگ تر،می گیرند.

ج)پسا ساختارگرایی واقعیت را پاره پاره ،رقیق و با خواص فرهنگی می بینند که نتیجه اش چنین است:

1. توجه بیش تر پسا ساختارگرایی به زمان های خاص ،جزئیات ،مضامین باریک بینانه موارد خاص.

2.تاکید بیشتر بر هیات و کالبد ،قرار دادن انسان در درون متن زمان و تاریخ .

3. توجه بیشتر به مختصات عمل فرهنگی ،عرصه های عملکرد فرهنگی و گفتمانی .

4. توجه بیش تر به نقش زبان ومتنی بودن ساخت واقعیت و هویتمان.

با این پیش فرض ها پسا ساختارگرایی نقدهایی را بر اندیشه گذشتگان وارد می کند که در بعضی موارد با ساختار گرایی وجه مشترک دارد، که بعضی از نقدها را می توان چنین برشمرد:

1. نقد تاریخ گرایی :پسا ساختارگرایی و نیز ساختارگرایی این اندیشه که یک الگوی سراسری در تاریخ وجود دارد را به نقد می کشند .

2. انتقاد از فاعل شناسا یا همان سوژه: پسا ساختارگرایی این اندیشه را که انسان فاعل آزاد و عاقل ا ست و فرایند های اندیشه وی از جبر شرایط تاریخی و فرهنگی رهایند را نیز مورد نقد قرار می دهد.

3. نقد معنا : این ها معتقدند رابطه دال و مدلول قراردادی است و معنا از طریق ارتباط دال با دال های دیگر به دست می آید.

تفاوت ساختارگرایی و پسا ساختارگرایی

1  . ساختارگرایی حقیقت را در پس یا درون متن جست و جو می کند ،اما پسا ساختارگرایی به رابطه دوسویه میان خواننده و متن به مثابه فرایندهای تولیدی تاکید می ورزد ،به عبارتی قرائت به صورت منفعل تبدیل به کنش می شود.

2. نقد نشانه ثابت سوسور : در پسا ساختارگرایی مدلول تنزل پیدا می کند ودال منزلتی برتری می یابد.معنا هیچ وقت حاصل از نسبت یک واژه با واژه دیگر است.بر ای آشنایی بیش تر پسا ساختار گرایی به اندیشه دو تن از متفکران معروف پسا ساختارگرایی ،یعنی دریداو فوکو می پردازیم.

ژاک دریدا

  در وهله اول دریدا به نقد متافیزیک غربی می پردازد .وی معتقد است "متافیزیک غربی همواره زندانی عناصر دو قطبی بوده استکه خود آفریده و بعد پنداشته است که واقعیت دارد." همانند بد در برابر نیک ،نیستی در برابر هستی ....و قائل به تضاد بین این دوئ قطب بوده و یکی از دو قطب را گونه از شکل افتاده دیگری پنداشته مثل این که زشتی را از شکل افتاده دیگری پنداشته است.اما دریدا این اندیشه متافیزیک غربی را مورد نقد قرار می دهد .به عنوان مثال دریدا تمایز گفتر و نوشتار و برتری گفتار بر نوشتار را رد می کند.وی عقیده دارد که متافیزیک غربی گفتار را بر نوشتار ترجیح می دهد چون می پندارد حضورضامن معنا است.به عبارتی ، در گفتار گوینده و شنونده حاضرند و هر چه قدر این حضور کامل تر باشد گفتار کامل تر است،و یا حضور و وجود بی میان جی کسی دیگر به معنی آن است که آنچه که ما می گوییم با معناست که از دیدگاه دریدا چنین است.

مساله معنا و ساختارشکنی

  از دیدگاه دریدا همه معانی متنی و بین متنی اند و هیچ چیز خارج از متن وجود ندارد.به عبارتی ،معنا به هیچ رواز طریق نسبت با عالم خارج از زبان به وجود نمی آید ،هیچ چیز که ضامن معنا باشد نیست.تعبیر دیگر این فکر این است که معنا هیچ وقت حاضر نیست ،بلکه در جای دیگری است،یعنی معنای یک واژه بسته به نسبت آن واژه با واژه های دیگر است،معنا بین واژه ها قراردارد ،نه در نسبت بین واژه وموضوع شناخت آن.

دریدا کلمه Difference را برای فرایند معنا سازی به کار می برد.وی معتقد است معنی یک کلمه تنها ناشی از تفاوتش از دیگر کلمات است.به عنوان ئمثال معنای سگ فقط از طریق تفاوتش از گربه بدست می آید و فرایند معنا سازی یعنی بیرون کشیدن این فرق ها و تفاوت ها .

  معنی از طریق سر خوردن از یک کلمه به کلمه دیگر به دست می آید به همین خاطر از دیدگاه پسا ساختارگرایان و نیز دریدا تعیین معنی یک فرایند لایتناهی و بی پایان است و پیدا کردن تفیر نهایی و کامل میسر نیست.

ساختارشکنی تکنیکی برای آشکار نمودن معنای چندگانه متن است.ساختارشکنی به معنی ویران کردن نیست،ساختارشکنی یعنی بی اثر و خنثی کردن و یا ویران کردن دلالت معنایی است.متنی که ساختارش شکسته شده ،یعنی سالاری یک وجه دلالت برسئیه های دیگر دلالت از بین می رود و متن چند ساحتی می شود.در ساختارشکنی ،نظام نظری مورد نقد قرار می گیرد و به عبارتی ،در ساختارشکنی آغاز گاه نقد نه داده های موجود،بلکه شالوده فرهنگی مورد نقد قرار می گیرد.

  یکی از نتایج ساختارشکنی ان است که اطمینان در تحلیل متنی به امکان تبدیل می شود.تفاسیر رقیب زیادی ممکن است وجود داشته باشند،ولی هیچ راه غیر تفسیری که اعتبار تفاسیر رقیب را بیان کند وجود ندارد.

میشل فوکو

   میشل فوکو در مقاله "سوژه قدرت" می گوید که "درست است که من کاملا" درگیر مساله قدرت شدم ،ولی هدف از تحلیل قدرت ،تحلیل شیوه هایی است که انسانها تبدیل به سوژه شده اند و مبارزه علیه قدرت رامبارزه علیه اشکال سوژه شدگی می داند." فوکو دوره مدرن را دوره سوژه شدن یا دوره اعمال قدرت جدیدی می داندوبه نقد آن می پردازد،البته در این نقد تحت تاثیر منتقدان بزرگ مدرنیته ،یعنی نیچه (نقد قدرت) ،فروید(نقد شهوت) و مارکس (نقد ثروت) قرار داشت .با این تفاوت که منتقدان مزبور "یک قدرت مرکزی چون دولت یا طبقه زمامداران را قادر مطلق فرض می کنند." ولی فوکو معتقد است "قدرت در همه جا هست و هیچ جا نیست." هیچ مرکز ثقلی برای قدرت نمی توان پیدا کرد.

اما قدرت از دیدگاه فوکو چیست؟به طور خلاصه می توان گفت "قدرت همان هنجاری و متعارف کردن امور است "،"قدرت مجموعه ای از گزاره ها است که به گونه ای مستقل در تمامی نهادها تولید می شود و هر چه عینی تر و عملی تر باشد نافذ تر است."

  حال مهم ترین سوالات فوکو این است که :

-         چگونه این گزاره ها ساخته می شوند؟

-         چگونه اشکال مختلف گفتمان علمی به عنوان نظامی از روابط قدرت ایجاد می شوند؟

-         مجموعه روابطی که در یک عصر تاریخی به کردارهای گفتمانی ،دانش ها و علوم و نظام فکری وحدت می بخشد (اپیستمه) چیست؟

-         پیوند میان دانش،حقیقت،قدرت و ذهنیت چگونه است؟

  فوکو در کتاب های دیوانگی "وتمدن" ،"زایش درمانگاه"،"نظریه گفتمان"،"تاریخ جنسیت"،"مراقبت و تنبیه" و... به این سوالات جواب میدهد .فوکو در این کتاب ها داستان چگونگی پیوند معرفت و علوم را با قدرت ،توضیح می دهد.

  وی معتقد است علوم خصوصا"علوم انسانی نقش جدیدی در کنترل و نظارت انسان ها داشتند و حقیقت نابی را عرضه نکردند.علوم انسانی ،علوم مشکوکند که با دست یابی اندکی به معرفت عینی درباره انسان از طریق اصالت اثبات که دارای پشتوانه حقوقی و اخلاقی نیز بوده اند ،بنیاد ساخت قدرت مدرن را تشکیل داده اند .

وی در کتاب "دیوانگی و تمدن" توضیح می دهد که چگونه نظارت و حبس و توقیف ،علمی و ظریف می شوند و فوکو با بررسی تریخ دیوانگی در دوران مدرن چگونگی پیوند عقل و جنون با قدرت را توضیح می دهد .وی معتقد است که دوران قدیم تمایزی بین خرد و بی خردی وجود نداشت و در نتیجه ،دیوانگان طرد نمی شدند .در عصر کلاسیک تمایز بین عقل و نابخردانگی به وجود آمد و نابخردان طرد می شدند و یک نظام حقوقی و اخلاقی متضاد وزبان گفتمان تازه ای برای توصیف منش آن ها شکل گرفت.عصر مدرن که عصر انسان است،انسانی ظهور می کند که هم فاعل شناخت است و هم موضوع شناخت ،یعنی همان علوم انسانی .با ظهور علوم انسانی زندان بزرگ ساخته می شود و کل جامعه تبدیل به زندان می گردد.دیوانگی به عنوان بیماری روانی تلقی می گردد و می گردد و معاینه روان پزشکی به وجود می آید،روان پزشکی زبانش نوعی تک گویی خرد محور است که فریاد بیمار روانی را خاموش می کند.

فوکو در کتاب "زایش درمانگاه" نیز همین روند را تشخیص می دهد .در قرن هجدهم بیمار به عنوان حقیقتی عینی و خارجی تلقی می شد.ولی در دوران جدید بیمار به عنوان جسدی بی جان تلقی می شودو پزشکی بالینی و کالبد شکافی به وجود می آید ،گفتمان جدید پزشکی ،گفتمانی است که موجب قدرت پزشک و مرگ بیمار می شود.

فوکو در کتاب "تاریخ جنسیت" ،جنسیت را در دوران جدید راهبرد در جهت اداره ،تولید و نظارت بر اندام آدمیان و مناسبات اجتماعی معرفی می کند. جنسیت از دیدگاه وی اهرمی برای چیرگی بر وجود انسان می شود.انسان غربی به موجود متحیر اعتراف کننده تبدیل می شود؛اعتراف در نظام قضایی ،پزشکی،آموزش و پرورش، روابط خانوادگی و روابط عشقی ،اعتراف در دوران گذشته فقط در مذهب و در مقابل کشیش و نیز در مقال قدرت سیاسی صورت می گرفت ،ولی امروز بشر در برابر علم اعتراف می کند.

  از دیدگاه فوکو انتشار جنسیت در دوران جدید یعنی شخصی شدن،طبی شدن و رمزدارشدن زندگی جنسی. بدن کانون جنسیت می شود ودر نتیجه ،علم مجبور به کشف رموز زیست شناسی و روانی جنسیت می گردد و به عبارتی ،شهوانی شدن قدرت به وجود آمد که عبارتند از :

1. استراتژی هیجان پذیر شمردن بدن زنان ،بدنی اشباع شده از جنسیت که موجب شد زن وارد گفتمان های تحلیل علم پزشکی شود.

2. آموزش پذیر شمردن زندگی جنسی کودکان انجام اقداماتی در جهت کنترل و مراقبت از کودکان .

3. قرار دادن زاد و ولد در کانون توجه جامعه و دولت .

4. انحرافات جنسی به عنوان بیماری.

روش شناسی فوکو

  فوکو در کتاب "نظم گفتار"اصولی را که در روش هایش به کار گرفته است،در چهار اصل خلاصه می کند که عبارتند از :

1. برگرداندن معنا یا واژگونی :"وقتی مکتب خاصی از رویدادی تاریخی ارائه می دهد،می توان با طرح تفسیر و تعبیر مقابل آن ،زمینه اندیشه تازه ای را در آن خصوص مهیا کرده .به عنوان مثال ،در تاریخ دیوانگی .فرض گفتمان سنتی این بود که با گسترش روان شناسی پیشرفت های چشم گیری دربرخورد با جنون حاصل شد و این برخورد انسانی تر و موثرتر شد، اما فرض مخالفت فوکو این بود که تغییر صرفا" ناشی از ضرورت های اجتماعی و سیاسی بود و فقط صورت سلطه عوض شد.

2. گسست یا ناپیوستگی : این اصل می گوید هر دوره ای انگاره و سامان خاص خود را دارد و از عقلانیت خاصی پیروی می کند : "گفتارها را باید چونان پراتیک های نا پیوسته ای تلقی کرد که به هم برمی خوردند وگاه با هم جفت می شوند ،ولی در ضمن ،از کنار هم رد می شوند بی آنکه از هم خبر داشته باشند،یا یکدیگر را طرد میکنند ."

3. خودویژگی : در گفتمان متداول گفتمان نمود و نماد واقعیتی فراگفتمانی است،اما از دیدگاه فوکو وبرابر این اصل گفتمان "خوشونتی است که ما نسبت به اشیا روا می داریم." به عبارتی ،ما خواسته هایمان را بر پدیده ها نسبت می دهیم .به باور فوکو "ما باید خیال کنیم که جهان چهره خواندنی خود را به سوی ما بر گردانده و کار ما فقط این است که اسرار آن را کشف کنیم."

5. برون بودگی : در گذشته از افلاطون تا دکارت و کانت،هگل، مارکس،وفروید یک تقسیم بندی دوگانه ای را فرض می کردند،یکی را رویه و دیگری را مغز می دانستند و هدف از پژوهش را رسیدن از پوسته به مغز تلقی می کردند،اما فوکومعتقد است نباید درصدد این باشیم که از گفتار به هسته درونی و پنهان آن،به قلب اندیشه یا معنایی که گویا در قالب گفتار بروز خواهد یافت برسیم ،بلکه باید خود گفتار را مبدا بگیریم و از پیدایش و قاعده مندیش به سوی شرایط بیرونی امکان آن،به سوی پیزی که سلسله های تصادفی رویدادهایش را میسر می گرداند و حدود آن ها را تعیین می کند پیش برویم".

فوکو در روش تبار شناسیش از این اصل تبعیت می کند و جنبه درونی را رها می کند و به اسرار بیرئنی پدیده ها می پردازد.

نتیجه

  شاید تغییر نقطه ثقل فلسفه از خرد و اندیشه به زبان ،آغازگاه تغییر از ساختارگرایی باشد.فلسفه غرب از افلاطون تا هگل که نوعی قائل به ساختار زیرین بوده و از طریق اندیشه درصدد رسیدن به ساختار زیرین برآمده بود،یک باره با طرح این که زبان واسطه شناخت است،دچار تزلزل می شود،زبان نسبت به خرد متزلزل تر،سپال و سطحی تر است.این جا هیچ واقعیت اصیل وجود ندارد یا لااقل دیگر نباید دنبال واقعیت اصیل گشت، کل واقعیت تبدیل به متن می گردد و چیزی خارج از متن نیست و این متن است که ما و جهان را می سازد در جهان ساختارگرایی برخاسته از متافیزیک مدرن جهان ساختاری دارد و متن حامل معنایی ثابت است که می توان این ساختار و معنای ثابت متن را از طریق اندیشه و کنار زدن روساختار کشف کرد ،اما در دنیای پساساختارگرایی معنا متنی است نه ساختاری،بازی معنا در متن ،تعلیق درآوردن ارتباط دال و مدلول و کشف معانی متعدد و لایتناهی مطرح است .دیگر اصل زیرینی وجود ندارد و به زعم فوکو ژرف کاوی گذشتگان برای رسیدن از پوسته به مغز و زیرساخت موجب انحراف می گردد و بر اساس تبارشناسی و بر طبق اصل برونیت (برون بودگی) باید به جلوه های حقیقت که در سطح بیرونی قرار دارند و پرداخت.

 

منابع :

1. احمدی ،بابک، ساختار و هرمنوتیک،تهران،گام نو،1381.

2. احمدی،بابک، ساختار تاویل متن،تهران،نشر مرکز،1382 .

3.برنز،اریک،میشل فوکو،احمد ی،بابک،تهران،نشر ماهی،1381.

4.پازوکی ،شهرام،دکارت و مدرنیته،تهران، فصل نامه فلسفه، دوره جدید،سال اول، شماره اول، ضمیمه مجله      ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران،1379.

5. تورن،الن،نقد مدرنیته،مردی ها،مرتضی ،تهران، گام نو، 1380.

6. در یفوس، هیوبرت، رابینو، پل، میشل فوکو فرانسوی ساختارگرایی و هرمینوتیک ،بشیریه، حسین، تهران، نشر نی ، 1381.

7. ساراپ، مادن ، پساساختارگرایی و پسامدرنیسم،تاجیک، محمدرضا، تهران، نشر نی، 1382.

8. ضمیران ، محمد، میشل فوکو، دانش و قدت، تهران، انتشارات هرمس ،1381.

9. فوکو، میشل، نظم گفتار، پرهام، باقر، تهران، انتشارات آگاه، 1380.

10. فوکو، میشل، مراقبت و تنبیه، سرخوش، نیکو، جهاندیده، افشین، تهران، نشر نی، 1382.

11. کانت، امانوئل ، سنجش خرد ناب، ادیب سلطانی، میر شمس الدین، تهران، انتشارات امیر کبیر، 1362.

12. کریب، این، نظریه های مدرن، در جامعه شناسی، مهاجر، محبوبه، تهران، انتشارات سروش،1378.

13. نوریس،کریستوفر ،شالوده شکنی، یزدانجو، پیام،تهران، نشر شیرازه،1380.

14. lye john ,some post-structural assumptions,www.brocku .com.                    


 
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک